داستان فلسفی تعاملی
چاه و دشت
یک داستان فلسفی تعاملی ۱۲گامی. انتخابهای تو نشان میدهند در برابر خلأ، نظم جمعی، تنهایی و مسئولیت ساختن معنا چه نسبتی داری.
در میانهٔ دشتی خاموش، چاهی هست که هیچکس نمیداند چه کسی آن را ساخته است. مردم دشت خانهها، راهها و نسبتهایشان با یکدیگر را با آن میسنجند. کسی میگوید خانهام شرق چاه است، دیگری میگوید دامهایم جنوب آن میچرند. هیچکس از درون چاه حرفی نمیزند. کافی است باشد تا همه بدانند کجایند. اما امروز چیزی در تو تغییر کرده است. دیگر فقط «بودنِ» چاه برایت کافی نیست. میخواهی بدانی این مرکزِ خاموش، واقعاً چیست.
شاید انسان از آن لحظه آغاز میشود که دیگر به نشانهها قانع نیست و میخواهد خودِ تاریکی را لمس کند.
گام ۱ از ۱۲
۸٪
